پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩

دوزخ خاكسترى
میراحسان احمد

بهشت‌خاكسترى
«قسمت دوم‌»

بند دوم با همان صراحت آغاز مى‌شود: درباره سؤال در جامعه بهشتى انديشيدم، سؤال نداريم.
- چرا سؤال نداريم؟

- براى اينكه وقتى بنا شد سؤال نداشته باشيم، همين سؤال شما را هم نداريم.

- اگر مردم سؤال كردند، چه جوابى بدهيم؟

- به آنان مى‌گوييم كه سؤال نداريم، به همه ادارات، به همه دانشگاه‌ها، به همه دبيرستان‌ها، به همه زندان‌ها، به همه مغازه‌ها، به همه مناره‌ها، به همه و همه ابلاغ كنيد، در جامعه بهشتى سؤال نداريم; بگوييد طراحان براى نشان دادن و ابلاغ هنرمندانه اين مفهوم تلاش كنند...
مى‌بينيم كه مشكلات بر شمرده شده در بند اول عموميت دارد، اگر از سراسر كتاب هم نمونه بياورم، آن شيوه قديمى حكايت كننده‌اى كه خبرى از ساختارهاى قصه‌نويسى مدرن، كشمكش‌ها، لايه‌هاى پنهان داستان، منطق گفت‌وگو و ديالوگ داستانى و... ندارد، جارى است.
البته نويسنده مى‌تواند بگويد كه به هيچ وجه قصد نداشته از فرم رمان‌هاى اجتماعى واقع‌گرا يا سبك سيال ذهن يا رمان نو و همه آگاهى‌هاى ساختارى كه در قرن نوزده و بيستم گسترش يافت و محصول توجه به لايه‌هاى آگاه و ناخودآگاه و ما قبل كلام ذهن‌هاى به خود مشغول و درك فلسفى يا جامعه‌شناختى نو از انسان و اجتماع است، بهره بگيرد و مايل بود، از همان تمثيل‌پردازى حكايت‌هاى سنتى بهره‌مند شود. در اين صورت، اگر نويسنده امروزى اين ساختار را مجددا مورد قرائت قرار ندهد و در سطح درك و تجربه و فرايند فرمان امروزين رمان نويسى در نياورد، به واقع خود را فروتر از آثار قرن هفتم يا دوران قاجار قرار داده است.
تنها توجيه‌گر اين كنش، دست‌كم گرفتن مردم و مخاطبان آثار داستانى است كه فكر مى‌كند، براى برآورده كردن اميال سياسى كارى، لازم است‌سطحى نگرى رواج يابد تا عوام جذب شوند. اما عوام رمان نمى‌خوانند و كسانى كه خواننده رمان هستند، جز تنى چند دانشجوى سياست زده و ساده لوح، ديگر كسى فريفته اين استدلال نمى‌شود و به خوبى از سطح واقعى نوشتار خبر مى‌يابد.
سطح كتاب بهشت‌خاكسترى در عرصه روايت، شخصيت‌پردازى، صحنه‌چينى و ديالوگ بسيار پايين و ابتدايى است. به‌هرحال، در اين بند جنت‌ساز دستور مى‌دهد، پوسترهاى ضد سؤال را در همه جا در سردرخانه‌ها بچسبانند.

هر صفحه از كتاب سرشار از فضاهاى چاكرى، ابلهى و استبداد راى است تا انتقام نويسنده از تحجر و نگره ضد آزادى و قدرت بى‌مهار و مطلق انديش را بگيرد!!! اما آيا با تحجر و عدم رعايت آزادى و اعمال قدرت مطلق‌گرا مى‌توان با استبداد مقابله كرد؟

حاضران در جلسه به اتفاق سرشان را تكان دادند و زمزمه كردند: «بهتر از اين معيار پيدا نمى‌كنيم‌».
- خوب آقايان نظر بدهند.
آقاى واعظى گفت:
- قربانت گردم، در برابر شما كه ما نظرى نداريم. داستانش را شنيده‌ايد; آمد پشت در خانه پير در زد. پير پرسيد «كيه؟» گفت: منم. در را باز نكرد و رفت چند سال بعد آمد و در زد پير گفت! «كيستى؟» گفت: «توام‌». گفت: حالا «بيا». قربانت گردم، چرا مى‌خواهى ما را سرگردان كنى؟ از در خانه‌ات كجا برويم. از همين اول مى‌گوييم: «توام‌»

علاوه بر تحريف معناى رفيع يك بيان عرفانى و تنزل آن به يك مرتبه سياسى و استفاده مستبدانه از آن، فضاسازى ناشيانه موجود در آن تهوع آور است! آيا اين رفتارها جز در بعضى از نمايش‌هاى تلويزيونى، در جاى ديگر مشاهده مى‌شود؟

«صدايش در هنگام اداى واژه «توام‌» اوج گرفت تكرار كرد: «تو آآآم‌» و روى پاى جنت‌ساز افتاد. آستين‌هايش را به چشم‌هايش كشيد كه اشك‌هايش را پاك كند... جنت‌ساز دستى بر شانه‌اش نهاد با مهر و لبخند به او نگريست. شانه‌اش را فشرد.
- اجرت با ما»
كاربرد اين روش ساده انگارانه و ساده لوحانه براى افشاى چاكرپرورى آن تيپ مستبد، از نظر ادبى اوج سقوط داستانى شمرده مى‌شود. به دليل همين ابتذال، بايد در واقعيت آن ترديد كرد; يعنى اگر من يك خواننده تانزانيايى، كانادايى يا فرانسوى بى‌خبر از واقعيت زندگى ايرانى بودم، به صرف اين فضاسازى مبتذل، عليه موضع‌گيرى نويسنده قد علم مى‌كردم تا از شعور خود دفاع كنم.
خوب بود آقاى مهاجرانى داستان رادزينسكى را ده بار مى‌خواند تا متوجه مى‌شد كه چگونه التهاب‌هاى يك ديكتاتور - (استالين) را با سويه‌هاى گوناگون كنش روحى و عينى روايت مى‌كنند; يعنى حتى اگر ما با داورى آقاى مهاجرانى هم نظر باشيم، حتى اگر ما از آن معترضانى نباشيم كه معتقدند، مهاجرانى دروغ مى‌گويد تا به موحش‌ترين شيوه استبدادى مخالف خود را در فضاى داستانى بكوبد، حتى اگر مهاجرانى را بر حق مى‌دانستيم، باز حقيقت‌بزرگ‌تر آن بود كه حق داشتيم، به شيوه مبتذل داستان‌پردازى او اعتراض كنيم، زيرا ساخت اين سبك، جز خودپرستى و نفرت و مطلق انديشى عليه مخالف، و تحجر، استبداد و طلب قدرت ويرانگر، هيچ ندارد.
در برابر چنين ساختارى، خواننده فكر مى‌كند، حال كه نويسنده جز كلمه ابزارى ندارد، چنين كينه توزانه رقيب را مى‌كوبد و از قدرت خود سود مى‌جويد، واى به حال روزى كه او صاحب قدرت شود، در آن صورت هيچ رحمى در او نخواهد نبود. ساختار تك بعدى رمان بهشت‌خاكسترى كه در خدمت ويران كردن رقيب و بافته‌هاى كودكانه عليه اوست، چنين حسى را به خواننده بى‌طرف مى‌دهد.
چنانكه بيان گرديد، صرفا از منظر روايت‌گرى و شخصيت‌پردازى و صحنه چينى، اين حس محصول روش عقب‌مانده، نادرست و تحميلى نويسنده است. مهاجرانى نمى‌تواند ادعا كند كه قصه‌اش را بى‌ارتباط به واقعيت نوشته است. او در پايان بند دو مى‌گويد:
قصه‌ها از واقعيت واقعى‌ترند. واقعيت‌هايى كه با آن مواجه مى‌شويم، صورت واقعيت‌اند. اما قصه‌ها عين واقعيت را نشان مى‌دهند; ما را به مناطقى مى‌برند كه واقعيت‌ها در آنجا شكل مى‌گيرند، پرورش مى‌يابند، پخت و پز مى‌شوند.

* * *

تكليف رمان بهشت‌خاكسترى ديگر معلوم است و به بررسى بيشتر نياز ندارد. مدام حرف بر سر پرسش واجب و پرسش حرام است. حكومت، حق هرگونه پرسشى از مردم را دارد، اما مردم حق پرسش ندارند. حكومت در پشت ديوارهاى مسلح بتونى پنهان مى‌شود و مردم بايد در خانه‌هاى شيشه‌اى زندگى كنند.
مهاجرانى اندك تازگى موجود در داستانش را هم از رمان «ما» نوشته سيمياتين (يوگنى) مى‌گيرد كه براى ما روايت مى‌كند، خانه‌ها را در شوروى سابق شيشه‌اى ساخته بودند تا همواره ديكتاتورى توتاليتر كمونيستى، بر جزئى‌ترين اعمال مردم نظارت كند; اگر آن تمثيل در آنجا منطقى بود، بدون ترديد درباره ايران يك غلو كامل است و در همين حد نويسنده از خود دادگرى نشان نداده است.
با وجود همه موانع در راه توسعه سريع‌تر آزادى‌هاى مدنى و وجود نگاه‌هاى بسته‌اى كه با نگاه امام (ره) درباره حقوق مردم و ولى‌نعمت‌بودن مردم متمايز است، هرگز شرايط ما را نمى‌توان با جامعه كمونيستى شوروى مقايسه كرد. مهاجرانى در رمان خود مى‌كوشد، با اوهام تماميت‌خواهانه مقابله كند و با جامعه بى‌سؤال و شفاف سازى و انديشه جامعه بى‌گناه (يعنى بى‌پرسش عليه حكومت) مبارزه كند. جامعه‌اى كه اختيارات انسانى را سلب مى‌كند و فرصت‌هاى كارى عادلانه را نفى مى‌نمايد و داورى را به دست افراد سطحى مى‌دهد و با خشونت ضد انسانى مى‌كوشد، آرمان پوچ و خيالى را پياده كند; آيا با جعليات سطحى غلوآميز مى‌توان از آزادى انسان دفاع كرد؟
مى‌بينيم كه وقتى به ژرف ساخت انتزاعى مى‌رسيم، همه داستان به چند جمله مقاله‌اى تبديل مى‌شود كه گويى يك اصلاح‌طلبى راديكال، نقد خود را عليه تحجر رقيب «سنتى‌» با افسانه‌پردازى بيان مى‌كند. در حقيقت اين رمان رمان نيست; نه زندگى است و نه روايت داستانى و خلاقه موقعيت‌هاى جزئى و رويدادهاى تصويرگر بحران‌هاى اجتماعى و عاطفى ملموس و نه ماجراى شخصيت‌هاى گوناگون انسانى و متضمن كشمكش‌هاى ماهرانه با جزئيات سيار و كنش و پيرنگ و درونمايه قوى است.
«بهشت‌خاكسترى‌» ، بغض فروخورده كسى است كه مى‌انديشيد، انديشه آزاديخواهانه او شايسته پيروى است و صورتكى معتدل و آزادى خواه به چهره داشت و با اولين مشكلات و موانع، پرده روى چهره او دريده شد و خشم، غضب و نفرت جاى آن را گرفت. او در اين رمان، آرزوى نابودى رقيب را باز گفته است آن هم در قالب «رمانى‌» كه همه شرارت‌ها را به او نسبت داده است و همه خوبى‌ها را به خود. آيا چنين تصويرى باورپذير است؟ راستى بهشت‌خاكسترى چه كسى را افشا مى‌كند، در ميان ما چه كسى «جنت‌ساز» بوده كه جامعه را خفه كرده و همه اين فجايع را به بار آورده؟ آيا چنين داورى‌اى در دل خود گوياى خشن‌ترين داورى‌هاى وهم‌آميز نيست؟
البته براى ما بنا به دلايل گوناگون، هميشه به دليل هر چه تندتر بودن و هر چه مخرب‌تر بودن كف مى‌زنند، اما آيا در اخت‌حقيقت هم، نسبت دادن كذب به انسان‌ها و موقعيت‌هاى اجتماعى، كف زدن دارد يا نادادگرى ما را به تاريكى درمان‌ناپذير مى‌راند; به جهنمى كه نه جنت‌ساز كه خود براى روح دروغ پرداز و بى‌عدالت‌خود برافروخته‌ايم؟ حالا ديگر به مقابله با هيچ‌كس نياز نيست اجازه بدهيد آثار ادبى آزاد باشند تا عقده گشايى كنند، اما نفرت عليه هر پاكى، هر چند ناچيز، سبب عقده‌گشايى نمى‌شود، بر عقده‌ها مى‌افزايد و خود به خود نويسنده را به فرجام تاريك يك تيمارستان درونى سوق مى‌دهد; آيا آقاى مهاجرانى داستان وهمى قتل خدا و نيچه و عاقبت او را به يار دارد؟

* * *

اما داستان «بهشت‌خاكسترى‌» براى خواننده صبور و حتى براى افرادى كه در آن مورد اتهام واقع شده‌اند، اگر برخوردار از نيروى خويشتندارى و تقواى الهى باشند، مى‌تواند از زواياى ديگر نيز مورد توجه باشد:
واقعيت آن است كه سيد عطاء الله مهاجرانى، مشاور محبوب آقاى هاشمى رفسنجانى كه در نقطه عطف دوم خرداد، جايگاه خود را در دوران سازندگى از ياد برد و به هيات وزيرى آزاديخواه و داراى روابط حسنه با روشنفكران در آمد، در حقيقت‌بيانگر صنفى از روشنفكران دينى است كه منحصر به فرد و استثنايى نيست و ويژگى آنها رها شدن از سنت و غوطه‌ور شدن در ارزش‌هاى پذيرفته شده مدرنيت است. اگر دكتر شريعتى و مجاهدين دهه پنجاه، نماينده آميزش اسلام و سوسياليسم انقلابى بودند، دكتر سروش و پيروان دور و نزديك او، و روشنفكران ليبرال دينى نسل انقلاب، نظير آقاى مهاجرانى، عبدى، گنجى، حجاريان، باقى، زيد آبادى، آغاجرى، علوى تبار، جدايى پور و... با درجات گوناگون و طيف‌هاى متنوع، گوياى عرضه اسلام به ساحت دموكراسى مدرن هستند.
«بهشت‌خاكسترى‌» جدا از آنكه رمانى سست و ضعيف از نظر ساخت، پرداخت، روايت، شخصيت‌پردازى، كشمكش‌ها، او ج و فرود داستانى، صفحه‌چينى و.... است، براى همين به روشى عقب‌مانده، مقاله وار، پر از شعار و ناموفق در فضاسازى و داراى ويژگى جمله‌پردازى‌هاى مقاله وار و باور ناپذيرى و عدم تاثير است.
اين رمان از منظر شناخت نوعى نگاه، يعنى نگاه تفسير اسلام بر اساس موازين دموكراسى مدرن در جمهورى اسلامى و بخش ناخشنود حكومت، مى‌تواند بسيار جالب باشد. واقعيت آن است كه انقلاب با رهبرى امام خمينى (ره)، از همان آغاز با دو جريان درونى مخرب و ناراضى مواجه شد; جرياناتى كه با تاويل عرفانى - سياسى امام (ره) از خدا، هستى، تشيع، سياست، حكومت، مردم، انسان، فرد، اجتماع، تكليف، زمان... و آخرت او بيگانه بودند.
دسته اول متحجران بى‌باور به مردم و حقوق آزادى آنها بودند; آنان به انحاى مختلف، چه در نقش جريان حجتيه يا يك سنت‌گرايى ارتدوكسيكال با هستى، در زمان امام خمينى (ره) و فقه كاركردى او و اجتهاد طبق مقتضيات جهان مخالفت كردند. درك آنها از جمهورى اسلامى به نوعى گول‌زدن مردم براى بقاى مستبدانه، نوعى توطئه عليه آزادى ملت و تحميل خود با خشونت و سركوب بود و هر جا كه دستشان رسيد، عملكرد ضد مردمى خود را بروز دادند و اوضاع را آشفتند و اگر در پيله خود بودند، روزى سر بر آوردند و بى‌توجه به مغايرت نگاه و اجتهادشان با راه امام (ره)، كوشيدند اوضاع را قبضه كنند.
در مقابل اينان، دين سياسى و انقلابى‌گرى جوانان تزكيه نشده دانشگاهى وجود داشت كه آگاهى ژرفى از روح اسلام و آموزه‌هاى اجتهادى نداشتند و شر و شورشان تحت تاثير افكار مدرن و ايدئولوژى‌هاى انقلابى معاصر جهت مى‌يافت و تحت تاثير سيطره و نفوذ و قدرت مردمى و ظهور همگانى امام خمينى (ره) و حركت او با خلق به سوى حق قرار گرفتند. اما اينان هم، هر جا كه مى‌شد، كوشيدند از رهبر و بنيانگذار نظم نو پيشى گيرند و به دلخواه تحت عنوان رهبرى امام (ره)، رهبرى خود را تحميل كنند.
پس از رحلت امام (ره) هر دو جريان توان يافتند كه با شدت و بى‌پرده تمايلات خود را جامه عمل بپوشانند. در حال حاضر اينجا مجال گفت‌وگو درباره راه‌هاى متحجرانه دسته اول و گسست اين مسير از پيمان‌هاى امام (ره) نيست، چرا كه ما سرگرم نقد كتاب بهشت‌خاكسترى هستيم.
بهشت‌خاكسترى يكى از آثار گروه دوم است; تلقى فاشيستى از دين و حكومت گنجى، نمونه ديگرى است. آثار دكتر سروش پيشاپيش همه و كتاب‌هاى حجاريان با تاثير آشكار دكتر بشيريه بر افكار او و ديگر كتب اصلاح‌طلبان، از جمله انتشارات طرفداران تفسير اسلام و امام (ره) براساس اصول دموكراسى است كه البته رشد منطقى اين نگاه، اساسا حذف امام (ره) است. اگر الگوى سياسى افكار امام (ره) با ولايت فقيه تحقق مى‌يابد، كاملا آشكار است كه تفسير دموكراتيك از اسلام، اگر كنار نهادن دين از سياست را امروز نامقدور بداند، لااقل در دل و به زبان ولايت فقيه را الگوى عقب مانده‌اى براى حكومت امروزى مى‌داند. پس شكى نيست كه مسئله بنيادى‌تر است و اختلاف يا قانون اساسى و نگاه امام (ره) اصولى است، ولو اگر به بهانه عدم اجازه شرايط امروزى، به سكوت برگزار شود.

* * *

«بهشت‌خاكسترى‌» داراى شالوده تفكر سياسى قابل دفاعى است كه اگر تعارفات به كنارى نهاده شود، مبين داورى درباره جمهورى اسلامى و نقد آن و نفى بنيادهاى آن براساس اصول دمكراسى غربى است.
اين جامعه كه افراد در آن به زبان فارسى حرف مى‌زنند و انقلابى شده و رهبرش قصد دارد جنت‌بسازد و گناه در آن نباشد و مطلقا حرف او برايى دارد، تجلى دخالت دين در سياست است و جامعه‌اى تماميت‌خواه است، كدام جامعه است. آرى هرگونه شباهت تصادفى است، اما راوى بهشت‌خاكسترى معتقد است كه با خلق اثر داستانى روح واقعيت موجود را برهنه مى‌كند و امكان چشم دوختن به عمق آن را فراهم آورده است. عمق اين جامعه خيالى كه جز جمهورى اسلامى نمى‌تواند باشد، در اين داستان چگونه بازنمايى شده است؟
اين جامعه‌اى است كه در آن:
سؤال سركوب مى‌شود; ژرف ساخت‌بهشت‌خاكسترى مدرنيته و نفى امر قدسى در مقياس تاثير بر زندگى اجتماعى و نفى اثر باور دينى در سياست است. در اينجا محصول آميزش دين و سياست‌يك جامعه انحصارطلب تماميت‌خواه، يك توتاليتريسم مخوف است.
ظاهرا مهاجرانى خود را در شرايطى ديده كه قادر نيست، دغدغه‌هاى زيرساختى سياسى خود را به زبان سياسى، مقاله و سخنرانى اظهار كند، پس از ساختار پرده‌پوش در گريز و قابل توجيه رمان براى دفاع از ژرف ساخت انديشه خود سود جسته و آن را بنياد افشاگرى و اعتراض خود قرار داده و از سيماى رمان براى تاثير در اذهان مردم سودجسته است.
اما داستان‌ها دو منبع تاثير دارند كه از هم جداناپذير هستند:
١. توان‌هاى داستان‌پردازى و زيبايى شناسانه رمان.
٢. نگرش‌هاى نورانى و ژرف حقيقت‌پذير و آگاهى بخش بهشت‌خاكسترى همان‌گونه كه ديديم، در بخش نخست داراى خلل‌هاى بزرگ و جدى است و امتيازى كسب نمى‌كند، اما در بخش دوم، آيا او خواننده را قانع مى‌كند؟
به نظر، غلوگويى بى‌حد و اندازه، تحقير و تخفيف شخصيت منفى، دادن چهره‌اى به شدت بلاهت‌آميز و تيپى باورناپذير، سست و خشونت زده و تماميت‌خواهى كودكانه به او، اين بخش را هم باورناپذير كرده است. جدا از آنكه شخصيت منفى به بيرون و جهان واقع ارجاع شود و يا صرفا شخصيتى تخيلى شمرده شود، در هر حال ضعيف پرداخت‌شده است. اولا كه در داستان، هيچ جايى براى جزئيات و ترسيم روان و ذهن جنت‌ساز وجود ندارد و او را همواره به آشكارترين شكل در حال صدور فرامين روزنامه‌اى و سخن، نطق راديويى‌گونه مى‌يابيم كه فرامين احمقانه صادر مى‌كند; جنت‌ساز عقيده خواجه نظام‌الملك را قبول دارد كه «اين را ببايد دانستن كه ملك و رعيت همه سلطان راست‌». جنت‌ساز كه معتقد است، فقط مردم بايد جواب بدهند و حكومت‌حق سؤال، نقد دارد، در صفحه ٣٤ مى‌گويد:
«درست نوشته، همين است ديگر، وقتى يك نفر مثل نظام الملك، با اين انديشه تابناك، صدراعظم كشور مى‌شود، كشور قدرت پيدا مى‌كند، آباد مى‌شود، قلمرو ايران مى‌شود از حلب در غرب تا كاشغر در شرق‌».
بايد پرسيد، واقعا كدام «تماميت‌خواه‌» در ايران، در مقام رهبرى، چنين انديشيده است؟ مصداق اين فضاسازى در ايران، باور به خواجه نظام الملك و نفى مطلق حق سؤال مردم كجاست؟ چه وقت‌يك روش جوسازانه، توهم افزا و غلوآلود، به اثر ادبى ارج و قرب بخشيده است؟ نويسنده گاه ايران را با شوروى و استالين اشتباه مى‌گيرد. اين همه بى دقتى و استقبال از ديكتاتورى يا آرزوى اينكه ايران اى كاش مثل دوران استالين بود، تا آقاى مهاجرانى واقعا آزاديخواه شمرده مى‌شد، چه معنى دارد و گوياى كدام روانشناسى سازندگى است؟ اين سياه‌نمايى يعنى چه؟
بهشت‌خاكسترى از نظر ادبى و داستان‌پردازى، چنانكه بيان گرديد، ارزشى ندارد. حال مى‌بينيم كه از نظر انتقاد عقلانى هم به ورطه هولناك واقع‌گريزى در غلطيده است. آدم به ياد حزب توده، آويختن نام مصدق به گردن سگ و ايفاى نقش «روشنفكرانه‌» در سرنگونى حكومت ملى مى‌افتد كه پايه آن همين تبليغات غلوآميز و نه اصلاح‌طلبى معقول بود! شايد مى‌گويند كه در مثل جاى مناقشه نيست و اين داستان، تمثيلى است و ساختگى. مى‌پرسم دنبال كدام نيت و تاثير و نتيجه ساخته شده است؟
در اين جامعه، شفاف‌سازى (البته بر حسب شريعت و رعايت‌حلال و حرام!!!)، هيچ جايى براى حريم فكرى و اعتقادى مرد باقى ننهاده، نه تنها هيچ‌كس حق بيان آزاد و نقد و پرسش ندارد كه همه چيز بايد زيرنظر باشد; آيا اين ايران، همان شوروى استالين است؟ جنت‌ساز مى‌گويد:
«در مورد شفاف‌سازى، ما نمى‌توانيم براساس سليقه خود عمل كنيم، آن هم براساس آزمون و خطا. بالاخره بايد ببينيم نظر شريعت در اين مورد كدام است; هرچه را شريعت گفته بپذيريم و هرچه را رد كرده نپذيريم. به عبارت اخرى، ببينيم مرز مابين حلال و حرام كدام است، وقتى نگاه كردن به زن محجبه گناه است، پيداست كه نمى‌توان به بدن زن مؤمنه‌اى نگاه كرد. چاره‌اش هم همان است كه گفتم، در هر محله يك حمام زنانه; لكن ضرورت دارد، هر حمام يك مدير مسئول قابل اعتماد داشته باشد...»
مهاجرانى از نفرت عليه روزنامه‌ها و تاثير آن بر روح و روان مى‌گويد كه پر از چرك و زباله‌اند و از ويران كردن همه خانه‌ها و ديوارهاى شيشه‌اى مى‌گويد و زدن علامت‌سؤال بر سردر خانه‌ها، اين تمثيل‌ها واقعا با همه مشكلات و بحران‌هاى موجود، موافق واقعيت و زندگى ما است‌يا تحريف كننده آن؟
آيا در ايران واقعا حكومت توتاليترى وجود دارد كه تصميم گيران آن از راس تا ذيل، از هر نوع سؤال متنفرند و براى آنكه ديگران را تحت‌سيطره بگيرند، هر پرسشى را خفه كرده‌اند؟ حتى على‌رغم تعطيلى روزنامه‌هاى متعدد اصلاح‌طلبان، امروزهم روزنامه‌هايى كه مبين نقد و پرسش اصلاح‌طلبان و دوستان آقاى مهاجرانى باشند در نظم موجود وجود ندارند؟
همانقدر كه سياهى را سپيدى جلوه دادن خيانت است; همان قدر كه نشنودن صداى مردم و عدم توجه به خواست و حقوق آنها از منظر حكومت علوى ظلم است، به همان ميزان هم هر سپيدى را ناديدن و سياهى وانمود كردن خيانت است و اين مهم‌ترين كاستى معنوى رمان بهشت‌خاكسترى است.
بنده به عنوان فردى مدافع آزادى‌هاى فردى و اجتماعى و ضرورت توسعه آزادى اعتراض و انتقاد در ايران، به شدت نسبت غلو درباره واقعيت‌هاى اصلاح‌پذير جامعه خود مخالف هستم. من مى‌دانم كه نه تنها متحجران، بلكه اصلاح‌طلبان ژورناليستى چه بسا دروغ بافته‌اند يا تفسيرى غيرواقعى ارائه داده‌اند و عليرغم اين‌همه هنوز سخن مى‌گويند و حق اظهار نظر دارند و جامعه ما با صداى آنان حذف نشده است.
جدا از اين، اگر در قرون ميانى در مسيحيت و به عنوان ميراث كليسا، نفى سؤال معنادار باشد، در سنت اسلامى جايگاهى ندارد و در صدر اسلام و سيره معصومان و پيشوايان دين و نيز در حوزه اجتهاد شيعى، سنت‌سؤال سنت نيكويى محسوب مى‌شود و جمهورى اسلامى هم در مبارزه با ايدئولوژى‌هاى انقلابى مدرن چپ كه با پرسش‌گرى مخالف و مدافع تك حزبى‌گرى بوده و اتفاقا بر روشنفكران دينى تاثير داشته، پديدار شده و در آن پرسش‌گرى گناه شمرده نشده است. گرچه متحجران مخالف امام، همواره عليه سنت‌حسنه شيعى و مسلوك امام (ره) عمل كرده‌اند، اما اين واقعيت هرگز بر تمام نظام سياسى كشور حاكم نشده است و همواره واقعيت طرفدارى از آزادى نقد در متن جمهورى اسلامى از سوى مراجع و مسئولان سياسى مورد دفاع قرار گرفته است. بدينسان نويسنده بيهوده مى‌كوشد كه خود را مدافع پرسش‌گرى در برابر مسئولان مخالف سؤال در نظم حاضر وانمود سازد.
وجه مدرن ديگر بهشت‌خاكسترى، ژرف ساخت پوپرى آن در نقد جامعه آرمانى است كه در حقيقت ما را به ياد نفى افلاطون مى‌اندازد.
در اين مسير، نويسنده از هيچ تلاشى براى مبتذل كردن مفاهيم وحيانى، عرفانى و آرمانى - الهى فروگذار نمى‌كند; مفاهيمى چون تزكيه و جهاد نفس، كمال روحى، رسيدن به مرحله جلوگيرى از خطورات شيطانى و گناه بر قلب مؤمن، و عدالت موعود، به شكلى سطحى تحريف مى‌شود.
چه كسى خواست‌با شفاف‌سازى خانه همگان و سركوب و كنترل اجتماعى، ذهن مردم را بكاود تا از گناه جلوگيرى كند؟ داستان مسئله ممانعت از گناه، بهانه‌اى است‌براى تفتيش عقايد و تحميل اراده خود بر ديگران و استفاده از دين و شريعت‌براى دادن اقتدارى جنون‌آميز به حكومت، تا جايى كه ديوارهاى خانه مردم را نيز شيشه‌اى كند.
در برابر اقتدار دولت تماميت‌خواه در «بهشت‌خاكسترى‌» ، پايدارى براى جامعه، باز هم وجود دارد كه نويسنده و راوى و اشرفى و ديگر آزاديخواهان پوپرى مدافع آن هستند; آيا پرسش اصلى در جمهورى اسلامى نفى آزادى بوده است؟ آيا جمهورى اسلامى نظامى كاملا «افلاطونى‌» ، آزادى ستيز و بسته محسوب مى‌شود؟ چه كسى با الگوهاى انتزاعى نويسنده مخالف است؟ همه از حرمت انديشمندان، آزادى و نقد صحبت مى‌كنند، در مرحله عمل هم، بسا آقاى مهاجرانى هم، همچون رقيب متحجر خود، نابردبار بوده است. همه از حق مردم براى داشتن شغل و حق مردم براى انتخاب كردن حرف مى‌زنند، اما در مرحله عمل چه بسا آقاى مهاجرانى و دوستانش هم در موضع قدرت، تنگناهايى براى انتخاب مردم به سود اقتدار خود و به ضرر عملكرد رقيب ايجاد كرده‌اند. پس فاصله ميان گفتار و كردار در تامين آزادى فردى، اجتماعى، حقوق مدنى و دادگرى در داورى، و دفاع از حقوق انسان. .. ، مشكل همه جناح‌هاى سياسى است كه تنها با بردبارى و عمل طولانى و پايدارى صميمانه باورمندان به مكارم اخلاق و پرواپيشگان واقعى درمان مى‌شود.
خود را مبرى دانستن و همه بدى‌ها را به رقيب نسبت دادن، نشان سطحى‌نگرى تاريخى درباره ريشه‌هاى تحجر و استبداد در جامعه ما و يا تقليد از الگوهاى غربى در فهم مسايل پيچيده‌اى است كه اين مدل‌هاى پوپرى، به حل عميق آن مشكلات كمكى نمى‌كند.
فضاسازى كاريكاتورى و باورناپذير براى نافذ كردن مدل انديشه جامعه باز در بهشت‌خاكسترى، تنها كتاب را سطحى كرده است، چون داستان نمى‌تواند در اسلوبى واقع‌گرايانه، به نقد منطقى بپردازد، براى غلوهاى ذهنى مهاجرانى، بهترين مدل روايت، همان مدل تمثيلى/كاريكاتورى است كه طراحان جامعه بهشتى را به مسخره مى‌گيرد و مى‌كوشد، چهره پستى از دولت جنت‌ساز ارائه دهد.
بهشت‌خاكسترى، نه تنها كمكى به بسط آزادى معقول در ايران نمى‌كند، بلكه با افزايش انزجار، گسست، سياه نمايى، فاصله و بدبينى، به سوى افزايش خشونت، تحمل ناپذيرى اجتماعى و اغتشاش گام مى‌گذارد. متحجران از اينكه رقيب دچار چنين گاف بزرگى شده، بايد بسيار خوشحال باشند و بى‌ترديد آزادمنشان واقعى به سبب اين‌همه ساده انديشى، گسست و بى‌وفايى، در دل اندوهگين خواهند بود.
اين داستان هيچ ارزشى ندارد و حتى بيان كننده راستگوى بيمارى‌هاى يك دوران نيست كه بى‌شك تداوم آسيب‌ها و كندى دادگرى اجتماعى و تامين حقوق مردم و آزادى، صدمات جبران‌ناپذيرى بر اعتماد مردم بر پيكره نظام دينى وارد آورده است. اى كاش نويسنده چشم‌هايش را مى‌شست و با چشمى ديگر و روحى سرشار از اميد به اصلاح و قلبى محزون از تحجر، استبداد، عقب‌ماندگى، فقر و بحران، به جامعه مى‌نگريست و اثرش آيينه‌اى از درد دل مردم بدون كينه‌توزى بود; كينه‌توزى كسانى كه از مشكلات و بحران‌هاى موجود در جمهورى اسلامى شادمان مى‌شوند، زيرا آن را وسيله‌اى براى پايان بخشيدن به حيات اسلام در مقياس هستى اجتماعى ايران مى‌دانند. واقعا پوپريست‌هاى ما تا كجا پيشرفت كرده‌اند؟ آيا مرزى ميان آنان و دشمنان اسلام و جمهورى اسلامى باقى مانده است؟
مهاجرانى براى برانگيختن حداكثر اعتراض عليه جنت‌ساز و مدينه فاضله و بهشت او، شكنجه‌گاه حكومت‌بهشت‌خاكسترى را ترسيم مى‌كند. براى از پادرآوردن يكى از پرسش‌گران، دختر او شكنجه و كشته مى‌شود و به او تهمت زنا زده مى‌شود. خواننده در فشار عاطفى دردناكى قرار داده مى‌شود، تا به اوج نفرت برسد. من نمى‌گويم در زندان‌هاى جمهورى اسلامى، چون ديگر زندان‌هاى نظام‌هاى موجود، هرگز از ابزارهاى خشن استفاده نشده است. بى شك همان طور كه امام فرمود: حتى يك سيلى برگوش متهم حرام است و فرد اعمال كننده خشونت گناهكار است و بايد مورد پرسش قرار گيرد و بايد در ساحت الهى پاسخگو باشد. اما سؤال من آن است كه در كجاى دنيا آن جامعه پوپرى در آقاى مهاجرانى، از خشونت عليه مخالفان خود سرباز زده است. آيا به‌ياد داريد كه در جامعه ايده‌آل پوپر، در دمكراسى امريكايى، مشتى زن و مرد در مزرعه‌اى، به سبب مخالفت‌با حكومت، به خمپاره و موشك بسته شدند، و دود شدند و به هوا رفتند؟
بدون ترديد رفتارهاى خشن در افق آرمان امام خمينى (ره)، رفتار سپاه يزيدى است. در سپاه حسين (ع) همواره عطوفت، صبر، ادب، دادگرى، بخشايش، فرهنگ و اخلاق عملى رايج‌بوده است. اما نبايد پرسيد كه چه دليلى دارد كه جهان دمكراسى، در جايى كه خود از هر وسيله‌اى براى استحكام خود سود مى‌جويد، مدام زيرگوش روشنفكران خودباخته نجواى حقوق بشر سر مى‌دهد، در حالى كه خود به آن عمل نمى‌كند؟ و چرا داستان نويسان پوپرى ما، مدينه فاضله تقلبى غرب را باور مى‌كنند؟